در يگانگي هراس ناشي از احساس تفرد و تنهايي نيست ؛ بلكه يگانه بودن در هستی خويش است .هستي كه تحريفو فاسد نشده و در خود كامل است و غني. آن درخت نارون هستي ديگري جز خويشتن خود بودن ندارد . و چنين است يگانه بودن . انسان يگانه است،)با همه چيز حقيقت واحدي را تشكيل مي دهند چون مبدا شان یکی است) همانند آتش همانند گل ، ولي حتي به خلوص و ژرفاي آن آگاه نيست. و انسان تنها زماني مي تواند در ارتباط باشدكه اين يگانه بودن هست.يگانه بودن حاصل محصور سازي و جدا كردن خود نيست ، بلكه نتيجه پاكسازي خويش از هر گونه محرك ، هوس ، ميل و خواستن است.
يگانگي حاصل ذهني نيست كه همواره در بند حصول يك چيز است و به نتيجه مي انديشد. شما نمي توانيد آرزو كنيد كه در خلوص و يگانگي باشيد .چنين آرزويي فرار از رنج عدم توانايي در ارتباط با جهان هستي است.
ما تا به حال به سختي به پارس سگي و يا گريه كودكي ويا به خنده دختران يا پسران همكلاسي كه از كنار ما مي گذرند گوش مي دهيم. ما خود را از همه چيز جدا كرده ايمو آنگاه از پشت اين ديوار جدايي به همه چيز نگاه مي كنيم و گوش مي دهيم. اينست كه ديوار جدايي بسيار مخرب است ، زيرا همه ستيز ها و آشوب ها جملگي در آن لميده اند. اگر به زنگهاي آن كليسا با سكوتي تام گوش فرا دهيد بر موج آن سوار خواهيد بود. و يا اينكه آواي آن شما را بر فراز تپه ها و دره ها عبور خواهد داد. زيبايي اين امر زماني احساس مي شود كه تو از آواي زنگ جدا نبوده و بخشي از آني .
مراقبه پايان جدايي و تفرق است ، كه به عهده آرزو و اراده نيست. مراقبه سواي زندگي نيست ،بلكه جوهره اصلي زندگي است. جوهر زنگي روزانه ما. گوش فرا دادن به آن زنگ ها ، به خنده آن روستايي كه در كنار همسرش راه مي رود. گوش دادن به صداي زنگ دو چرخه دختر بچه اي كه از كنارتان مي گذرد ؛ مراقبه مجموعه اي از زندگي را به روي ما مي گشايد نه قسمتي از آن را.
در آن صبح ، دريا همچون بركه اي بود ويا رودي عظيم بدون كوچكترين موجي ،بسيار آرام و صاف كه مي توانستي انعكاس ستارگان سحرگاهي را در آن ببيني .شفق صبحگاهي هنوز فرا نرسيده بود ، ولي ستارگان و سراشيبي صخره ها و آن چراغ هاي دور دست شهر ، روي آب منعكس بود . و همانطوري كه خورشيد در آسمان بي ابر از وراي افق بالا مي آمد ، مسيري طلايي از خود مي ساخت .
در حالي كه محو تماشا بودي ، از سكوت حيرت آوري تسخير شدي مغز بسيار آرام بود ، بدون هيچ واكنش ويا حركتي . احساس اين سكوت و خاموشي بي كران آن غير متعارف و عجيب بود.اينجا «احساس» ديگر يك واژه نيست . احساس آن كيفيت و حالت سكوت و آرامش توسط مغز دريافت نشد . چرا كه مغز تنها مي تواند تصور كند ، فرموله كند ويا طرحي براي آينده بريزد.، ولي چنين سكوت و آرامشي خارج از حوزه و حيطه آن است . در فراسوي تصورات و آرزو هاست .آنقدر خاموش و بي حركت كه جسمت كاملا بخشي از زمين مي گردد ، بخشي از هر چيزي كه در سكون و خاموشي است .
نسيم ضعيفي از سوي تپه ها برگها را به جنبش وا مي داشت . اين سكون و آرامش ، اين حالت شگفت سكوت ، آزاردهنده نبود و انسان را پريشان نمي كرد
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
شعـ برای دیر آپ کردنم هیچ دلیلی ندارم ...(البته جز درس وامتحان و کار و مشکل و بد بختی و هزار تا چیز[جورواجور] دیگر...
عرض کنم که....که....
«الف»
مراسم بزرگداشت مرحوم حسین پناهی شاعر،بازیگر،نویسنده و کارگردان کشورمان روز سه شنبه18/2/86 در تالار حافظ دانشگاه ملایر بر گزار شد.آقای موسوی _داماد مرحوم پناهی _هم در این مراسم شرکت داشتند.بنده ی حقیر...(شکسته نفسی بود.)نیز شعری را که در یاد بود این هنرمند گرامی کشور سروده بودم خواندم. (نیازی نیست بگم با استقبال مواجه شد دیگه ). البته برای اینکه نزدیکی بیشتری با آثار ایشان داشته باشد، از اشعارشان به صورت تضمین استفاده کردم.
به یاد هنرمندی که در سکوت متولد شد ،در سکوت آفرید ودر سکوت مرد ، تقدیم به روح بزرگ مرحوم حسین پناهی:
« سلام ؛ به تلخی خداحافظ »
بلند شو... شاعر ...!
از خمار رختخوابی که تلاقی گاهمرگبار شعر و سکوت و تنهایی است !
بلند شو ! ببین...
دو مرغابی بی پناه ، باز هم پناه آورده اند،
به بام بیغوله ی مه آلود دلت...
بلند شو؛ بخوان؛ بنا م؛ بازی کن:
«الیاس» را « الیوت » ، « اکرم » را « ماریا » .
وبخند به دنیایی که تو گذاشتی و ما چسبیدیم به آن!
وای که« چه مهمان بی درد سری شده ای »!؟؟ شاعر...!
***
ببین مرا !
پیچیده ام به پای خود!
در بیداد گاهی نمور و تاریک؛
در محاکمه ای تلخ تراز زهر ناگ ؛
[مجرم : تو!
جرم : آشفتن خوابهای ناز دم صبح،
به سخره گرفتن هزار توی دنیا ،
چرخش مخالف جهت چرخش زمین و....
... و آمیزش فلسفه ی هگل و مزخرفات کافکا و قصه های تولستوی و... با....]
با گریه های یک مرد ! ...
پنهان شده در پشت تلخنده های کودکی اش!
***
آی ،های
بلند شو، ببین؛
بلند شو، ببین ؛
[ به خدا نازیت دست از ناز برداشته ها.
شانه به زلف زده ؛ ابرو باریک کرده؛
سینه ریز مادر بزرگ رو_ با اون مرواریدهای درشت آبی _ به گردن آویخته
اومده تو روببینه ! بشنوه! فکر کنه !
که تو حسینی ......... پناهی ای........! ]
***
دل تنگم !
برای کودکی ات دل تنگم.
زود پیر شدی « کودک فیلسوف »!
زود تر از مرگ مرداب !
زودتر از پژمردن نیلوفر !
زود تر از...
***
پاسخم اگر ندهی ،
«خونبهای عمر رفته» ام را خبر میکنم .
که دیگر چشمم تاب سکوت ندارد ؛ اشکم تاب سکون ؛
آری آری ؛
« گلم ، دلم ، حرمت نگه دار..! »
***
می اندیشم ؛
به آفتابی که بی تو طلوع خواهد کرد،
وجنونی کهبه سر حد نیستی ام رسانده ، مایوس از هستی ؛
یک لحظه اگر بیشتر بفهمی ام ،
غرق خواهم شد ،
در تلاطم گرداب اندیشه ات
و خواهد آشفت خوابم ،
از طنین خنده /گریه های رمز آلود بازیگری مست گونه ی عشق انگار .
افتخار رنجوری ام نصیب تکه تکه ی دلی شد ،
که هیچ گاه فکر نمی کرد ،
و فلسفه ی بودنم را باد برد.
***
حال سر انگشت ندامتی به دهان گرفته ام ،
بدون تردید از «نمی دانم ها» و«نمی دانستم ها»
ببخش !......
به حرمت چشما ن «عشق بی عاشقت»
ببخش ،که دیر کرده ام
برای گفتن سلام !
«سلا م ...؛
خدا حافظ ...»
«ب»
« دیالوگی که خیس شد »
من برای دل تنگت ... دل من تنگ / که نیست !
با هیاهوی سه تارم ...
نه !
خوش آهنگ که نیست .
تو به یک زخمه شنیدی ... نشنیدم ، مَ ن ک َر َم !
ز دروغ تو شکستم ، شیشه ام سنگ که نیست.
تو بگیرم ؛
به تو گیرم و ...هوسهاستاسیر...
نه !
اسیری به هوس تو ! این بجز ننگ که نیست.
پشت در ماندم و [] بس نیست ؛ که خیس تو شوم من؟ هم نگفتم که بیا !
هم ، خانه بی زنگ که نیست!
***
نه ترانه نه نسیما ،نه ساحل نه تماشا؛نه تناسب به قدمهای من و تو که دگر هیچ قشنگ نیست!
فاصله ای که درک آن از « زندگی یک لاک پشت » سخت تر است.
افتاده امدر چاله ی تناسخ سر و تهاگر؛
دلیلش را تو هم نمی دانی!
اما جمجمه ام هنوز سالم است.
هنوز / تیک تاک / مغزم/ تیک تاک/ می کند/ تیک تاک /.
وهنوز...
اگر یک ثانیه هم تا برزخ مانده باشد؛
راه را گم نکرده
از دو راهی تصدیق نشده ای که باریکتر است می روم.
رسیدنم پای تو!
و نرسیدنم که بوی تند اضطراب می دهد پای ...
«د»
«ساز خاموشوسرود مهر»
فکر نمی کردم دو کاست آخر استاد شجریان مربوط به کنسرت آذر84 بوده .چون از آذر 84 تا فروردین 86!!!! تا اینکه به دستم رسید و گوش کردم .
"ساز خاموش" درمایه دشتی و "سرود مهر" در مایه بیات ترک و افشاری.
در آلبوم ساز خاموش قطعاتی مثل "پیش درآمد دشتی از یوسف فروتن" ،"تصنیف قدیمی مرا رها کن" و "تصنیف ساز خاموش"و همچنین در آلبوم سرود مهر قطعاتی نظیر "آواز بر روی قطعه ضربی نجوا"،"چهار مضراب همراه با آواز"،"تصنیف قدیمی ای سلسله مو"،"آواز بر روی قطعه ضربی رخس زار" و "تصنیف نیایش" شنیده می شود.
این دو اثر آخرین آلبومهایی است که از گروه چهار نفره :حسین علیزاده،کیهان کلهر،همایون شجریان و بالاخره استاد محمد رضا شجریان منتشر می شود .بعد ازین باید منتظر کارهای جدید استاد بامجید درخشانی و گروه جدید باشیم.
تصنیف "ساز خاموش " آشوبی در دلم ایجاد کرد که قابل توصیف نیست.البته انتظارش را هم از کار استاد داشتم.در سرود مهر تصنیف نیایش که باشعر نوی سهراب سپهریکار شده ،قابل توجه است .البته استاد شجریان همیشه به شعر نو هم نیم نگاهی داشته اند و آثار بدیع و جالبی با این نوع شعر ارائه کردند .در مورد انواع شعر در موسیقی امروز ایران بعدا صحبت مفصلی دارم .
اگر این دو آلبوم را نشنیده اید؛زودتر ...
«ه»
سه قطعه شعری که در این پست گذاشتم ،سه فضای متفاوت دارند، که مربوط به موقعیتهای متفاوت روحی من هستند .امیدوارم مورد پسند هنر دوستان قرار بگیرد. با زهم مثل همیشه منتظر نظرات ارزشمند و راهگشاهتون هستم... .
ــــر و عــــرفــــان ***دل نوشته هایی از شعر و موسیقی ایرانی***
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خک هستیم ز آلودگی ها کرده پک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردید ها با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست ای دلتنگ من و این بار نور ؟ هایهوی زندگی در قعر گور ؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
من... من دخترک زنداني ِ قصرعاجم که آسمان پشت پنجره ام را باد برده است... و هنوز نمي دانم کدام فرشته ء بال شکسته گيسوي شبم را با گريه بافته است... من خداي سايه هاي تکرار کاهي رنگم... من نقش برهنه ء ماه ام بر سطح برکه، آنجا که نور با زمين هم آغوش مي شود... من صداي شکوفه ام وقتي که مي زايد ... ****** ــ و بعد...؟! روزي سايه ام که به خواب رفت خودم را مي دزدم و پشت پلکهاي مرطوب پسرک همسايه،
پنهان مي کنم تا شب که چشم هايش مي بارد بروم و با اشک هايش
چشما
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز مي کردم و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم... آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم....
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
همیشه خدا، خواستم یه جوری از خواب بیدار بشم، که اول تو رو ببینم شاید هیچوقت اینو نفهمی، خودت که بهتر از هر کسی می دونی که وقتی از خواب بلند می شم
با هیچکس حرف نمی زنم، خودت که می دونی که چقدر نحسی می کنم.
خب، اینم بذار به حساب پنهون کاریای من، اما عزیز من! من دلم نمی خواد برات
از همه کابووسایی که تمام شب همراه منه بگم... نمی خوام بدونی که دو ساله که من یه شبم یه خواب لذت بخش نداشتم هروقت خدا هم که دلم می گیره، که خیلی نفسم تلخه، وقتی با همون نگاه خوشگلت نگاهم می کنی
آره! درسته که زودی بلند می شم و می رم یه گوشه ای ، اما نه به خاطر اینکه تو رو نبینم
واسه اینکه تو منو نبینی، نبینی که اشکام داره صورتمو خیس می کنه آره! همیشه فکر می کنی که همه تلخیام مال توئه، اما تو هیچوقت نمی دونی که
وقتی به تو نگاه می کنم، وقتی با توام، فقط خودمم
من از همون روز اولی که داشتم یه نقاب خوشگل واسه پوشوندن همه دردام انتخاب می کردم
به خودم قول دادم که پیش تو، و فقط پیش تو، هیچوقت با نقاب نباشم
به خودم قول دادم که هرچقدر هم که تلخ، اما بهت دروغ نگم
آخه تو واسه من با همه دنیا فرق داری، واسه من همه دنیایی می دونی! شاید اینو تا حالا به هیچ کس نگفته باشم، اما فقط واسه خاطر توئه که هنوز زنده ام
واسه خاطر توئه که اون نامه ای که قرار بود به مقصد نرسه، هیچوقت نوشته نشد
شاید چون نمی دونستم بهت چی بگم، بگم به چه دلیلی دلم اومد که از تو جدا بشم و تو رو تنها بذارم مثل همین حالا، که با اینکه می دونم هیچوقت این نامه رو نمی خونی
نمی توونم چه جوری بهت بگم که خیلی دوستت دارم لیلی
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، ”عشق“ هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق“ سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ”وحشتِ“ زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ”عشق“ نماند. قایق رفت و ”عشق“ تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ”عشق“ تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ”ترس“ جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.
فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش”پولداری“ را دید و گفت: ”پولداری“ عزیز، به من کمک کن؟
پولداری“ گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد.
“ عشق“ رو به سوی قایق ”غرور“ کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
“ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی“
عشق“ رو به سوی ”غم“ کرد و گفت: ای ”غم“ عزیز، مرا نجات بده“
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
در این بین ”خوشگذرانی“ و ”بیکاری“ از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را دید و به او گفت:
شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟
عشق که نمی تونست ”ناامید“ باشه، رو به سوی خدا
کرد و گفت: خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق ”دانایی“ یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،
زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ”دانایی“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟"
دانایی گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....
چون این فقط ”زمان“ است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم هزاران بار خواسته ام اورا در گورستان ابدی دفن کنم اما...................... ولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که دست نگه دار......... عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند و من به حکم او در اتش جهنم عشق خاکستر می شوم......
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|