تو را دوست ندارم!
نه!تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نيستی غمگينم
و به آسمان آبی بالای سرت
و ستاره هايی که تو را می بينند حسادت می کنم.
تو را دوست ندارم اما نمی دانم چرا
آنچه می کنی برايم استثنايی است
و بارها از خودم پرسيده ام:
چرا آن هايی که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستند؛
تو را دوست ندارم اما چشمان گويايت
با ان آبی عميق و درخشان بيش از هر نگاه ديگری
بين من و آسمان آبی قرار می گيرد.
آه می دانم که دوستت ندارم
اما ديگران باور نمی کنند
چرا که آشکارا می بينند؛
نگاهم به دنبال توست
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|
گل من بنشين
چون فصل بهار آمد به من به چمن بنشين
دامن مكش از دستم بنشين گل من بنشين
خوش خويي و گلرويي مهتاب سمن بويي
تا دل ببري از گل اي غنچه دهن بنشين
تو ماه مني يايرا تا خيره كني ما را
مريخ و ثريا را بر زلف بزن بنشين
بنشين كه صفا داري گيسوي رها داري
گر مهر به ما داري چون مه به چمن بنشين
گرديم سمندت را صيديم كمندت را
گيسوي بلندت را بر شانه فكن بنشين
اي گلرخ گلدامن پرهيز كن از دشمن
چون دوست شدي با من بر ديده ي من بنشين
ماه چمني جانا چون ياسمني جانا
سيمينه تني جانا در پيش سمن بنشين
در پاي تو چون خاكم نه خاك كه خاشاكم
بنگر دل غمناكم آن را ميشكن بنشين
من عاشق دلتنگم خوارم چون گل سنگم
بر گونه ي بي رنگم يك بوسه بزن و بنشين
تو عطر وطن داري دانم غم من داري
گر شور سخن داري با ما به سخن بنشين
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط میلاد خورسند | لينك ثابت
|